لوید الکساندر؛ بهمن رستمآبادی؛ نشر گلآقا؛ 1384
ریزکا دختری است کولی در شهری به نام گریتر دونیتسا [یا دونیتسای بزرگ] که شهری است بسیار قشنگ و همه چیزش و سر جای خودش است، به طوری که اگر مردم دنیا آن را خوب میشناختند «حتماً این شهر شهرت جهانی مییافت.» اما این شهر زیبا معضلی دارد: «به نظر مردم تنها معضل در آوازه و اعتبار شهر، همان دخترک کولی قصهی ماست. او لاغر و استخوانی، درست مثل یک پارچه استخوان بود. وی پاهایی بلند، چشمانی درخشان، گونههایی استخوانی و تراشیده همراه با فرورفتگی داشت. او از مال و منال دنیا هیچ چیز نداشت، اما با این وضع بخشنده بود و ترجیح میداد هیچ گاه گریه نکند و همیشه بخندد.»
اما زندگی ریزکا چطور بوده؟ او مادرش را از دست داده و در واگنی مخروبه در حاشیهی شهر زندگی میکند و منتظر است تا پدرش روزی بازگردد. او ساعتی از جنس طلا دارد که عکس مادرش روی آن است و پدرش آن را به نشانهی قولش برای بازگشت به ریکا داده. از زمان بچگی فرانکو گُندهه، نعلبند شهر، هوای او را داشته.
ماجراهای این کتاب ماجرای رویارویی ریزکا با مردم این شهر و کمکهای گاه و بیگاه او به آنها است، هر چند که او را دوستش ندارند. مهمترین ویژگی این کتاب، در کنار طنزش، این است که با زبانی ساده و قصهگویانه نظام قضایی و فکری آدمها را زیر سؤال میبرد و به خصوص خوانندهی نوجوان را قدری به فکر کردن وامیدارد.